تبليغاتX
قلم و دل تنگم
امروز 

جمعه بیست و چهارم مهر 1388

~فرياد~

دخترك در حال پاره كردن برگه هاي تقويم اش بود.....

رسيد به هفته هاي آغازين مهر....

شروع كرد به تيك زدن....يك هفته ....دو هفته .....سه هفته...دستش ميلرزيد...

و روزها در گذران احساسات عميق وجودي اش...زمان  در گريز!

مرور كرد...مرور     رسيد!...ديد....خوب نبود!.....فرياد خاموش در خفقان!

دوست داشت به شاپرك بگويد كه قلب اش دوباره بازيچه شده....

رو به  كودك درونش كرد و گفت آخر جز تو كه تواند مرا اين چنين عميق درك كند...

كودك درونش خنديد و خواست كه بر پيشاني دخترك بوسه زند...

دخترك صورتش را پس كشيد و گفت :مي خواهم اين تك نقابم را ناقص كنم....

كودك درون نگاه ميكرد...

شروع كرد به پاره كردن پيشاني و بيني و به سطل زباله ميانداخت ....گريه ميكرد و ميلرزيد...

شاپرك هاج و واج به درون پر آشوب و فكر خسته اش نگاه ميكرد....

صورت فكرش بس پيچيده نالان بود...

به فلسفه ي خو د و مكتب الهيسم فكر ميكرد...

به انسان فكر ميكرد ...شايد هم به عشق...

آخر عشق به چه معنا؟....اصلا عاشق كيست؟...معشوق چيست؟....واااااااييييييييييييي....

سرش را با دستانش گرفت ...محكم!...فشار داد و داد زد كه ول كنيد اين حرف هاي بي اساس را اصلا زندگي چيست؟!

گريان به كودك درون اش خيره شده بود و گفت كه اين شكوه ي بزرگ را به كه برم...اكنون؟!

شكو ه ي انسان هاي بي اساسي كه احساس ام را همچون لگويي در دست خود مي غلتانند و به بازي ميگيرند...

شاپرك بر روي اشك هايش سوار بود...

آنقدر گريه كرد كه نمي دانست خواب است يا نه....پلك هايش پف كرده بود...

جايي را نميديد....ناگهان گرماي دستي را بر روي كمر و شا نه هايش احساس كرد...

حس كرد كه كسي او را در آغوش گرفته....نوري سبز....شايد هم زرد!؟

دخترك اشك ميريخت....نور بيشتر ميسوخت....

شاپرك ترسيده بود...محكم مو هاي دخترك را چسبيد....

نور به گونه هاي دخترك بوسه زد...

_تو كيستي؟

تظاهر ميكني كه ميخواهي  شادم كني.... شايد كه ز اين وجود تنها بگريزم؟نهههههههههه نهههههههه!توام مثل  بقيه كور خوانده اي!

_تبسمي كرد ....

به صورتش خيره بود...با پشت انگشت صورت معصومش را نوازش داد ....با صدايي گرم و زيبا گفت تنها نيستي!

_دخترك گفت تاب سخن نمانده است ....برو و تنهايم بگذار ....من به اين وضع و حال  عادت دارم....

كودك درون زبانش را به آب نبات چوبي اش كه از خودش بزرگتر بود چسبانده بود....واييي چه ناز!

نور به طرف كودك درون رفت و لپ هاي سنگين و پر حجم اش را بوسيد....

دخترك كودك اش را بقل كرد و گفت: ببببرررررررررررررووووووووو!!!!تو هيچ از من نداني!

نور گرم اش كرده بود....كودك بايد ميترسيد اما بي مهابا ميخنديد!

دخترك محكم گفت بروووووووو!!!!!!دستش را مشت كردو  محكم به شيشه ي پنجره كوبيد ....خون ميچكيد....

كودك ميلرزيد....شاپرك گريه ميكرد....

قاصدك رسيد!شكه شده بود.....به دخترك گفت كه پيغامت را ميرسانم....هرچه گويي...هر چه خواهي...

اما دخترك مهر سكوت بر لبان لرزان اش بود....فقط گريه ميكرد!

و بعد آرام در نهايت مظلومي احساس بازي شده اش ...آرام آرام خوابيد.....

شايد نه به اميد فردا....نه به اميد عشق....

اما ابهامش بيدار بود  و روح جستجو گرش بي جواب در حبابي از ابهام....قلب شكسته سخت ميتپيد..

درد داشت......

اما خوابيد ....در كنار كودكش ....در كنار تنهايي اش... تا شايد بي ارزش ترين روز ها را به باد فراموشي سپرد....تا شايد كه لبخند كجي به  آينده زند....

خوابيد  تا  بدي ها و غم هايش را نور از وجودش بياليد....

خواب......خواب....

 

 

 

نوشته شده توسط شينيل در 17:34 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم شهریور 1388





براي اينكه بهتر ببينيد


نوشته شده توسط شينيل در 20:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

~مبهم گون~

نوشته شده توسط شينيل در 2:41 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

دخترك...غمگين...ني ني...شاپرك...قاصدك...







پي نوشت:فكر....فكر ....فكر....خدا...خدا...خدا....موجود...موجود...انسان...شكستگي دل تا كي...قلم ناتوان است در حال حاضر ....تمام!

نوشته شده توسط شينيل در 0:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم شهریور 1388

نقاشي دخترك...با نگاه شاپرك و قاصدك

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:(دخترك):آپاسرفي اس لايف رو يادم رفت بزارم مهم اصل مطلبه مگه نه شاپرك؟!...

نوشته شده توسط شينيل در 1:58 | موضوع:
• لینک ثابت   •